<b/> مُهله <b>، ويژه ء طنز و فکاهی

مُهله ، ويژه ء طنز و فکاهی

شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥

نوروز

       نوروز

آرياييان جشن های زيادی داشتند که مهم ترين انها: جشن سده- جشن بهمنجنه- جشن مهر گان و جشن نوروز بود.که از این جمله بزرگترین جشن ابايی ما جشن نوروز است که بيانگر يک فرهنگ متعالی بوده و برداشت دقیقو منطقی از گردش زمين و آفتاب را به همراه دارد.
چون با بهار با تازگی با هوای خوش و ساز گار با روييدن و باليدن اغار ميشود.
گويند نو روز را جمشيد شاه پيش دادی آریانا بنياد نهاد. در عهد انو شيروان شاه ساسانی تجليل بسيار بزرگ از آن صورت ميگرفت. اين جشن شامل دو بخش- نوروز عامه و نوروز خاصه بود. در نوروز عامه که شش روز بود مردم دست از کار ميکشيدند و به عيش و شادمانی می پرداختند و تمام هزينه ان از خزانه شاهی تاءمين ميشد و نوروز خاصه سه روز ب.د که در آنمردم با تحفه های خود از شاهان قدر دانی میکردند و به حصور آنها شرفیاب می شدند . نوروز در فرهنگ اسلامی وطن عزيز ما نيز بسيار با شکوه بر گزار گرديده است مخصوصاْ در دوران سامانيان و غرنويان و مردم جهت نگهداری و پاسداری آن آنرا زیرکانه با کلتور اسلامی همگون ساخته در یک ملایمت قرار داده اند ، رفتن بالای حضیره ها و مراسم جهنده بالا در مزار شریف شاهد این مدعا است .
 جشن نوروز همه ساله در وطن ما تجلیل ميگردد.و اين روز رخصتي عمومی است.تواَم با آن قلبه کشی و ميله دهقان نيزبرگزار ميشود. در این مراسم بازي بسيار پر هيجان بزکشي؛که توسط دو تيم اجرا ميشودبه نمايش گذاشته می شد؛ومراسم قلبه کشي با نمايش گاو های قلبه ای،قچ جنگی،بيل بازی،ريسمان کشيواجرای مهارتهای از جانب دهقانان زير سايهء صدها کاغذ پران بالای محوطهء مراسم شکوه خاصی میداشته باشد

و اما در خانه ها:شب نوروز با سبزی چلو و نور و روشنی ودر قديمهابا سفرهء با هفت سين يا هفت
شين بر گزار ميشد.هفت سين عبارت بود از:سماق(تُتم-نباتی مثل پَلی ولی ترش)،سمارق،
سمنک،سبزی،سرکه،سير وسنجد وهفت شين عبارت بوداز:شمع،شربت،شير،شکر،شهد،
شاهد وشراب که بعد ها به اين خصوصيت خود نماند و آهسته وآرام جای خود را به هفت ميوه
گذاشت. و اما سمنک در کشور ما مخصوصاْ کابل و اطراف آن به یک ميله و نذر بزرگ همراه با خصوصياتِ عقيدتی تبديل شد. که هنوز مروج است .

نو روز در عقايد عاميانه مردم  نيز افسانه های دارد و يکی آن اینست که: {نو روز مردی است که بايد با دختری به نام عاجزک عروسی کند، اگر عروسی آنها موفقانه انجام شود قيامت ميشود. ولی وقتی باد ميخيزد عاجزک گاز میخوردکه باد او به زمين می افگند، پايش میشکند و عروسی او با نوروز صورت نميگيرد تا سال آينده که تکرار این حالت است ،خانه تکانی و  رنگ مالی خانه ها بخش به اعتقادات و بخشی به نطافت مربوط است آنها عقيده دارند با اين کار زشتی ها و سختی ها و ناخوشنودی های سال گذشته را ميروبند. خانواده های نامزاد دار در اين روز تحفهء از مجموعهء ماهی، جلبی و لباس برای خانواده دختر ميبرند.
نو روز و بهار در حد بسيار گسترده ي در ادبيات فارسی دری تبارز کرده است و هيچ شاعری نيست که غزلی و قطعه ي به بهار نسروده باشد. که ما به بيتی کفايت می کنيم.

بهار آمد ز خويش و آشنا بيگانه خواهم شد**که گل بوی تو خواهد داد و من ديوانه خواهم شد

حسن غمکش
 
جمعه ٩ تیر ،۱۳۸٥

با تشکر از شاعری روان طبع به نام « ستيغ »

ای هموطن لطيفه پرداز

کاز طنز تراست طبع ممتاز

 صد نکته دلربا نوشتی

 زيبا گفتی بجا نوشتی

چون طنز به مهله رونما شد

صد غنچه نا شگفته وا شد

لبها چو شو ند پر تبسم

عفريت غم از وطن شود گم

 پيروز و قوی نهاد باشی

چون مٌهله خويش شاد باشی

                               ستيغ

حسن غمکش
 
سه‌شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٤

پیش ۵ هم ۵ پیش صاحب ۵ هم ۵
یک نفر که از بسیاری ها قرضدار بود نزد یکی از آنها که دوستش هم بود شکایت کرد که با این همه قرض ها و قرضدار ها چکنم . آن دوستش گفت هر که آمد از قرضش پرسید بگو که ۵ . آن مرد این فرمول را به کار برد و هر که آمد و خواهان قرض خود شد ُ وی آنقدر ۵ گفت که همه گفتند آین بیچاره دیوانه شده بروید و از قرض خود هم بگذرید . وقتی که خود آن دوستش که مخترع این نیرنگ بود جهت اخذ پول خود آمد . آن مرد که یاد گرفته بود باز هم گفت پنج . دوستش گفت بجیم بشین دگه : پیش ۵ هم ۵ ِ پیش صاحب ۵ هم ۵ .
حسن غمکش
 
سه‌شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٤

کاش

کاش بتوانم بنويسم .....

حسن غمکش
 
یکشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳

کاکه ترين کاکه ها

در زمان امير عبدالرحمن رسم کاکگی در کابل قديم بسيار پرجوش و با اهميت بود . کاکه ها در امور اجتماعی هم سهم می گرفتند و بسا حق مظلوم را از ظالم می ستدند ، نه مانند کاکه های زمان که خود با ظالم همدست می شوند . و اما قصه در انجاست که امير هم خود را از آنجمله ميدانست . روزی بر آن شد که در جمع کاکه های شهر کابل يک کاکه باشی مقرر کند و همهء مسايل کاکه ها را همين باشی مسووءل باشد . به اين نسبت همهء کاکه ها را صدا کردند که بياييد که از ميان شما کاکه ترين را بر می گزينند و رءيس شما می سازند و کاکه ها که خود چنين ماجرا های را خواستار بودند که کاکه گی خود را به رخ دگران بکشند آن را قبول کردند و در محضر امير جمع شدند تا چگونه انتخاب شوند . امير آمد و بعد از مراسم لازم در جايش قرار گرفت وچگونگی انتخاب را چنين شرح داد : جلادی می آيد و من از کاکه ترين شما می خواهم که خود را به دست اين جلاد خونخوار بسپارد ، تا او را در اين محضر عام سر از تن جدا کند .اگر چه اين شيوه امتحان احمقانه هم باشد ولی تغييری ندارد . کاکه ها به پچ پچ افتادندکه ناگهان از ميان شان کاکهء بالا شد و گفت من حاضرم . آن کاکه نزد خود سنجيده بود که امير خود کاکه است و به هر حال اين امتحان عملی نخواهد شد و با اين ريسک وارد ميدان شده بود . امير که مرد را ديد به جلاد امر کرد که سرش را مانند پنير ببر . و جلاد فوراْ دو انگشت در سوراخ های بينی اش کرد و سرش را به شدت عقب کشيد و سيلاوهء اش را به گردنش گذاشت ... مرد که تا اينجا ها انتظار نداشت وارخطا و پشيمان شده بود و هر آن وضعش خراب تر می شد .....

     ولی در لحظهء ايکه کارد خراش نازکی در گلون کاکه آورده بود امير دست بالا کرد و اين علامهء توقف بود برای جلاد . جلاد مرد را بلند کرد و امير نزد اين کاکه ترين کاکه ها آمد و چپن خواست که به دست خود اورا بپوشاند ... ولن کاکه با لحن لرزانی خطاب به امير گفت بهتر است به جای چپن برايم تنبانی بخواهيد که با دست خود بپوشم .. امير که سريع الانتقال بود فوراْ به پايين پای آن کاکه که تر شده بود نظر انداخت و موضوع را فهميد ...   

حسن غمکش
 
چهارشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸۳

فيل فتح بهادر

 در کابل قديم فيل فتح بهادر يکی از فيل های مشهوری بود که در اثنای جنگ توپ را به جبهه انتقال ميداد و به آن نسبت برای اين فيل روزانه پنج نان روغنی تخصيص داده بودند . فيلبان که آدم چوچه داری بود چهار نان را به فيل ميداد و يکی را خانه می برد . کسی اين خبر را به امان الله خان انتقال داد که فيلبان حق فيل را پوره نمی دهد . مشوره به آن شد که تفتيش بفرستند و چنان کردند ... يکی دو روز به فيل پنج نانی دادند و روز سوم فيلبان به تفتيش گفت برادر تو هم چوچه دار و مه هم چوچه دار ، بيا يک نان تو بگير و يک نان مه و سه نان به ای بی زبان ميتيم ، بسش است . جور آمدشان شد و چنان کردند ولی جاسوسان اين کيفيت را نيز احوال دادند و از آن بالا تفتيش ديگری بالای هر دويشان فرستادند . با امدن تفتيش دومی که او هم در بردن يک نان ديگر قناعت کرده بود وضع فيل فتح بهادر خراب تر شد و تفتيش سومی و از مو ظالم هايش سر کُلشان فرستادند . چند روز باز هر پنچ نان به فيل می دادند و اما فيلبان با تفتيش ظالم هم جور آمد ، قسمی که يک يک نان به فيلبان و دو تفيش اولی و دونان ديگر را تفتيش ظالم بِبَرد و فيل را علوفه بس است . از آن بعد چنان ميکردند در مدتی کوتاهی فيل از لِنگ افتاد و پادشاه که از اين واقعهء خبر شد امر کرد که تفتيش ها بر گردند و فيل و فيلبان و نان روغنی را به حال اولش رها کنند وگرنه ما ديگر فيلی برای کش کردن توپ نمی داشته باشيم .   

حسن غمکش
 
پنجشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٢

 

 

 سال نو مبارک باد

حسن غمکش
 
جمعه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٢

پادشاهِ مريض و طبيب حاذق

پادشاهی مريض شده بود . برای تداوی اش دکتر می آوردند و شاه از همان بستر هردو دست خود را با انگشتان باز رو به دکتور می گرفت و گويا چيزی می پرسيد ولی تمام آن طبيبان سر خود را به علامت نفی تکان ميدادند و پادشاه رخصتشان ميکرد . تا آنکه يکی از آنجمله سر خود را به علامت مثبت تکان داد و پادشاه به او اجازه داد تداوی اش بکند و شاه جور شد ، نديمان از پادشاه پرسيدند آنچه رمزی بود که به کار بردی ؟ گفت از آنها می پرسيدم که آيا تا حال ده نفر را در جريان معالجه کشته ايد و آنهايی که می گفتند نه می انديشيدم که تجربهء کافی ندارند و رخصتشان می کردم واين آخری که گفت من ده نفر را کشته ام ، او را پذيرفتم و دانستم که به قدر کافی کشته و می داند چگونه معالجه کند و چنانچه می بينيد کرد آنچه بايد می کرد . 

حسن غمکش
 
دوشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٢

کشتيبان و نحوی

مردی نحوی که با کشتی سفر می کرد از کشتيبان پرسيد : آيا از نحو چيزی می دانی ؟ مرد کشتيبان گفت : نه . نحوی گفت پس نيم عمر تو تباه است . کشتيبان ملول گشت ولی چيزی نگفت . ناگهان دريا توفانی شد و کشتی دستخوش امواج گرديد ، مرد کشتيبان نزد نحوی آمد و با هيجان و ناراحتی پرسيد : آيا از شنا چيزی ميدانيد ؟ نحوی گفت : نه . کشيبان گفت ، پس همهء عمر تو تباه است .

حسن غمکش
 
یکشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٢

به اميد آيندهء فعال برای مُهله

مُهله عجالتاً امکان فعال نگهداشتن خود را ندارد . از همه دوستان محترم صميمانه معذرت ميخواهم ، اگر لطف کرده و آمده اند و چيز تازهء نخوانده اند . به اميد آيندهء فعال برای مُهله از همهء شما عزيزان مُهلت خواسته خدا حافظ می گويم . شبتان عيد و روزتان برات و نانتان گرم و آبتان سرد باشد . نور نياز . 

حسن غمکش
 
سه‌شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٢

آن مقنن

آن مقنن سه گونه قانون اساسی نوشتی .

يکی او خواندی لا غير .

يکی هم او خواندی هم غير .

يکی نه او خواندی نه غير ؛ و آن قانون اساسی افغانستان باشد .

 

حسن غمکش
 
سه‌شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٢

لتِ لتهای سلطان محمود

لت های سلطان محمود در تنبلی مشهور اند . يکی از آنها که در زير درخت زرد آلو با دهن باز خوابيده بود به اميد آنکه زردآلو در دهنش بيفتد و زحمت در دهن گذاشتن هم برايش نباشد ، ولی در عوض سگی که از آنجا میگذشت در دهن آن لت شاشيدن گرفت ؛ لت از همسايه لت خود خواست : جان برادر همی سگ خو چخه بگو ، ثواب می بری !.   

حسن غمکش
 
جمعه ٧ آذر ،۱۳۸٢

توپ هجده پن

در زمان امير شيرعلی خان توپ هجده پن را ساختند . جهت امتحان آماده شد ، گفتند اين توپ بسيار دور را می زند ، کجا را نشانه بگيريم . گفتند لندن را . نشانه گرفتند و فير کردند . مشکلی پيش شده بود و توپ درست کار نکرد و جا به جا منفجر شد . همگان حيران حيران نگاه ميکردند که چه واقع شده که اختراع کدگی توپ گفت : اينه برادرا ببينين ايجه ره که ايطور کرده خدا می داند که لندن به چه حال انداخته باشه .

حسن غمکش
 
پنجشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٢

بلای نا همزبانی

دو مرد مهاجر يکی عرب و ديگری افغان در يکی از کمپ های پناهندگی سر موضوعی جنگشان شد . عرب حمله کرد و چند مشت و لگد افغان را زد . افغان وضعيت خود را درست کرد و آمادهء حمله شد ووقتی نزديک شد که بزند ، عرب چيزی گفت و افغان نزد و باز عرب زد . اين قضيه چند بار تکرار شد تا کسی افغان را گفت ، او ترا می زند و تو نمی زنی چرا ؟ افغان گفت : ببين هر وقت من ميخواهم اورا بزنم ، او قرآن ميخواند و قرآن را روی می آورد ، پس از روی قرآن من مراعات می کنم .....   

حسن غمکش
 
سه‌شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٢

عيد مبارکی

قبل از همه خدمت همهء دوستان وب افغانان و تمام خواننده های که منتظر عيد بوده اند ، رفتن بخير رمضان و آمدن بخير عيد را از صميم قلب تبريک می گويم . تن و روان تان شاد و سلامت باشد و روز های خوش عيد را در کنار همسايه های خارجی !!! تان به خوشی بيشتر سپری نماييد . و دو نکتهء کوچک دارم که اگر کمی دندان های خود را محکم فشار دهيد رنگ خنده بر گونه های تان ظاهر نمی گردد .

گفت آن چيست که آمدنش هم مبارکی دارد و رفتنش هم ؛ گفت رمضان .

گفت بر چه کسی عيد دو عيد ميگردد ؟ گفت بر نصواری و ملا ، گفت چرا ؟ گفت از آن سبب که بر نصواری نصوارش آزاد می شود و ديگر مجبور نيست در هر گوشه و کنار به مشکلات يک دان نصوار بزند . و بر ملا که اگر مستحق باشد يا نباشد منتظر صدقهء بيشتر و گوشت قربانی بيشتر است .  

حسن غمکش
 
چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٢

مُهله

تا به عيد مُهله مُهله گرفته ، نه بعيد .

حسن غمکش
 
سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٢

قصهء کله پزی

شخصی از قطغن زمين کابل آمده بود . چاشت به يک کله پری داخل شد و يک قِران به کله پز داد و گفت : نصفش کله تِه و نصف نصفش را پاچه تِه و نصف نصف ديگرش را نان تِه . کله پز گفت جِرت !!! مرد گفت جرتش شوربا تِه که يادم رفته . 

حسن غمکش
 
جمعه ٩ آبان ،۱۳۸٢

ذکر بر ملاء کردن ماهروی ماهرويان

و آن روز و آن شب تدبير آشکار کردن زيبايی های پنهان دوشيزه گان راست کردند . و ندا در دادند در چار گوشهء ارض سکنی که ماهرويان جهان بر گزينيد به دقت که هر چيزشان بهتر از ديگران باشد و به دارالامارةء فلپاين گسيل داريد که داوران گرد آمده اند ، ذره بين ها در دست تا همه را به وسواس بپايند و دختر شايستهء سال را بيابند . و همان هنگام يار راز دانم بی بی سکينه* که هيچ دقيقهء از او در خفا نمی ماند اين اسرار فاش کرد که دختر خانمی نوخاسته و به انواع خصايل آراسته افغانستان راست که مدعی اين جايزه است. و ما که همه افغانستانی ايم و مهاجر و خانه به دوش ، از اين بديعه آگاهی نداشتيم و منکه لطيفه سرايم عقلم قد نمی داد که چنين وديعهء از اين مهاجرت نصيب مان شده و ما بی خبر ؛ الحق که همه کار ها نيکو ساختيم !!! شعر :

توکار زمين را نيکو ساختی         که بر آسمانهاش پرداختی .....      ادامه دارد ...      

 

* تعبير بی بی سکينه از زبان دراز

  

حسن غمکش
 
سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢

برقهای انترنت ما رفته

همسايهء ما که هموطن ما نيز است ، تا حال کمپيوتر و انترنت ندارد ؛ نزد خود حسابی دارد که هنوز حاضر نيست به انترنت مشترِک شود يا کمپيوتر بخرد . ولی طفل هايش که مکتبی اند و کار خانگی دارند گاهی به آن ضرورت احساس می کنند و البته نه هميشه . به آنها گفتم هر وقت ضرورت داشتيد در موقع مناسب می توانيد از کمپيوتر ما استفاده کنيد ، و بعد از آن آن جوانک ها صلاء را بلا کردند و وقت ونا وقت در می زنند که کاکا اجاره است از کمپيوتر تان استفاده کنيم ، و منهم که آدم کمرويی هستم به آنها اجازه ميدهم . گپ پيش خود ما باشد بيخی از دستشان ديوانه شديم . يکی از روز ها که پشت کمپيتر بودم صدای تق تق دروازه بلند شد ، بيرون شدم که همان دوستان هميشگی ، داوطلبين استفادهء انترنت و کمپيوتر . چون خودم هم آنجا مصروف بودم ، گفتم جان کاکا از ديشب که برقهای انترنت ما رفته تا حالا نيامده . بچه های هوشيار اين قرن بُق زده خنده کردند که برقهای انترنت چطور می رود ؟ گفتم جان کاکا اگه حيله بگويی خو همين ده غير از او امروز اجازه نيست . اين بهانه مرا به ياد اصل قصه برد و آن چنين است :

چند نفر از وطنداران ما که خواهان مهاجرت به دوبی و جستجوی کار و غريبی در آنجا بودند قاچاقبر دوبی بری را پيدا کردند و جهت رفتن به آنجا با او وارد معامله شدند . قاچاقبر بعد از چند بار ديد و باز ديد و وعده و وعيد و گرم کردن بازار خود بالاخره به انتقال هر کدام در مقابل مبلغ سی هزار کلدار راضی شد . و مخفيانه قرار حرکت گذاشتند . قاچاق بران که حالا دو نفر شده بودند آنها را از راه بحر به دوبی می بردند و به اينکار بايد به کراچی می رفتند که رفتند و ساعت وعده سوار کشتی شدند . ساعتها ، سه يا چهار ساعت در دريا بودند و مطابق توصيهء قاچاق بران از زيرزمينی کشتی هم بيرون نمی آمدند که ديده نشوند و سر انجام لحظهء موعود فرا رسيد و آنها رسيدند . در ساحلی بدون آبادی پياده شدند . قاچاق بران احتياط را شرط رسيدن شان به شهر دانستند و راه را نشان دادند و گفتند : اينه همينجه لب بحر دوبی است وظيفهء ما ختم شده و شما خودتان تا شهر برويد و چنانچه لازم بود راه رفتن شهر را هم توضيح کردند و خودشان برگشتند .آن مردان تشنه شهر دوبی با عجله به راه افتادند و افتان و خيزان فرسنگها راه راه پيمودند تا به زمين زراعتی و اندک آبادی بر خوردند . يکی از آنها گفت : آنجا دهقانان عرب را می بينم برويم از انها راه را بپرسيم ، ديگران هم موافقت کردند و رفتند ، وقتی نزديک رسيدند آن مرد را ديدند لباسی مثل خودشان داشت و عرب هم معلوم نميشد . به هر حال ترسيده ترسيده به زبان اردو از او پرسيدند که راه دوبی کدام است ؟ آن مرد به پشتوی صاف و ساده گفت : لکه چه تاسی اوغانان يی ، پختون يی  که پارسيوان شه زان مو پوه کی دلته سِه دوبی موبی نشته دا کراچی دی کراچی ! آنها يکی به سوی ديگر وارخطا وارخطا ديدند که يعنی چه ؟ يکی از ميان صدا کرد که برادران تشويش نکنيد اينجه حتمن کراچيِ دوبی و مقصد ای برادر هم شايد که همتو باشه ، قاچاق بر خو دروغ نمی گه .....

و اما قاچاقبر ظالم مردم سادهء و مظلوم ما ره دو سه ساعت سرگردان در آبهای گرد و کنار کراچی گشتانده و ده يک گوشه ايلای شان کده و خلاص . 

حسن غمکش
 
دوشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٢

مدتی اين مثنوی تاءخير شد

دوستان عزيز سلام ؛ هم خودم و هم انترنتم دچار کسالت شده بوديم ، ( برق های انتر نت ما رفته بود )*. ديروز من جور شدم و امروز نتورکم . خوانده بودم هر گاه وبلاگی ( نه همه ) چند روزی معطل می شد ، و وقتی بر می گشت همين مصراع را می نوشت ، به همان گمان غالب که ما مردم افغانستان گوسفندی** هستيم ، منهم خواستم چنين بنويسم ولی هر چه چرت زدم ارتباط وبلاگم را با مثنوی مولانا و يا با نوع شعر مثنوی نيافتم ، پس با خود گفتم چنانچه دگر ها نوشتند تو هم بنويس و بسيار پشت گپ نگرد . و به اينصورت دوستان : مدتی اين مثنوی تاءخير شد --- مُهلتی بايست تا خون شير شد . به مجرديکه اين مصراع دوم را نوشتم ، دريافتم که آنقدر بيجا هم نيست ؛ نام اين وب ناچيز در آنجا آمده و می توانم آنرا به مراد وبلاگ معنی کنم .يعنی اگر مُهله نداشته باشيم خون را به شير مبدل کرده نتوانيم . من به آن گب های بيولوژيکی اش کاری ندارم ولی مجازاً در هر موردی اين مهلت لازم است ، و به اين ترتيب « مُهله » در خدمت شماست تا بتوانيد در آنجا لحظهء تنفس کنيد ، مطلب کوتاهی بخوانيد ، لبخندی بی نمک يا با نمک بزنيد و بعد برويد دست و پنجه نرم کردن با اين هزاران سايت و وبلاگ و نوشته های مختلفش . تا فردا انشاءالله .

* در اين رابطه قصهء مقبولی دارم که فردا برايتان خواهم نوشت .

** هر که معنای گوسفندی را دقيق در نيافته باشد ، اگر بخواهند توضيح خواهم کرد .       

حسن غمکش
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

پرشين بلاگ

آتش
زبان دراز
اسير
پامير
حسین پویا
هلمند
جعفر
خانه ء اروند
دشت نيلوفر
هواي تازه
همبستگي
در دري
باميان
غربال
نسل سوخته
ياسين رسولي
فصلنامه مطالعات افغانستان
داستان امروز افغانستان
زبان دراز تصويري
بايد نمرد و زيست
آسمان در قاب
پرواز
فانوس هنر
شوريده
كوتاهه
هموطن
بيگانه
چكاد2
افغانستان امروز
محمد كاظم كاظمي
غزل امروز افغانستان
روزنامه انتقادي
نسل نو
غزل نو
يك برگ
خزان ديده
قلب آسيا
ازين زاويه
پيمان ملي
زينت نور

































This counter provided for free from HTMLcounter.com!

online